ورود همزمان اسلام و سادات به افغانستان

چنان ‏که منابع معتبر تاریخى نوشته ‏اند، ورود نعمت‏ هاى الهى چون «اسلام» و «سادات»در افغانستان توأمان بوده ‏اند، یعنى «سادات» حامل پیام اسلام بوده‏ اند که سرآغاز آن به‏ سال 35 (ه ق) در عهد حکومت مولى ‏الموحدین امیرالمؤمنین على بن ابوطالب (ع) بوده است. مطلب روشن و متقن است، به‏ همان نسبت طولانى و دامنه دار مى‏ باشد، مجال طرح آن دراین وجیزه نیست ؛ لکن از باب براعت و استهلال چند نکته را متذکر مى ‏شویم چه قرآن کریم فرموده است: «فَذَکِّرْ اِنَّ الذِّکْرَ تَنْفَعُ المُؤْمِنِیْنَ»

 

درباره مزار حضرت علی در بلخ

قول مولانا عبدالقادر بیدل:

از اقبال عرب غافل مباشید ای عجم زادان

سریر اقتدار بلخ هم شاه نجف دارد

 هکذا مولانا «عبدالرحمن جامی» شاعر نامی این خطه دو بیتی را در وصف این بارگاه سروده است كه این دو بیتی در بسیاری از رواق های این بارگاه درج است:

گویند که مرتضی علی در نجف است
در بلخ بیا، ببین چه بیت الشرف است

جامی نه عدن گوی، نه بین الجبلین
خورشید یکی و نور او هر طرف است

نیز ، در کتاب تاریخ مزار شریف واقع بلخ ، تألیف حافظ نور محمد کهگدائی ، ص 36آمده:

گوهری غائب شد اندر قعر دریای نجف

وین زمان از قبة الاسلام بلخ آمد پدید

شامیان را بعد از ین قدر علی پیدا شود

کاین فروزان شمع اندر شام بلخ آمد پدید

ثانیء خلد برین یعنی مزار شاه دین

در مقام لازم الاکرام بلخ آمد پدید

عین آب زندگی از کوفه می جستند خلق

ای سکندر بین که اندر جام بلخ آمد پدید

رو (فنائی) بزم عرفان از مزار شاه جوی

سکه ی شاهنشهی بر نام بلخ آمد پدید

در «زين الاخبار گرديزى» و «طبقات ناصرى» آمده است: قسمت‏ هاى غربى (غرجستان) غور قديم، در زمان حضرت على (ع) دين مبين اسلام را پذيرا گشتند، در اين وقت فردى از ابناء الطالبيين به ‏نام «جعدة بن هبيرة المخزومى» پسر اُمّ هانى، دختر ابوطالب و خواهرزاده‏ ى حضرت على (ع) از طرف آن حضرت به ‏حكومت خراسان و ماوراءالنهر منصوب شد. امراى غورى از طرف حضرت على (ع) لواء گرفتند و به‏ مقام امارت «غور» ابقاء شدند. حضرت على (ع) دستور خواندن نماز را نيز براى اهالى «غور» نوشته و ارسال فرموده بود . حاكم «غور» در آن زمان كسى به‏ نام شنسب بن جُرمُك (بنابر مشهور) از اولاد ضحاك بود كه متعاقباً به ‏سر سلسله‏ ى «آل شنسب» يا «شنسبانى» مبدل شد. او منشورى به‏ دستخط مبارك حضرت على (ع) و به‏ نام خود در باب حكومت غورات و غرجستان حاصل كرده بود. اين منشور و اين سمت نسل بعد از نسل به‏ اعقاب او منتقل مى‏ شد و اولاد شنسب به‏ آن افتخار مى‏ كردند. اين دستخط مبارك تا زمان بهرام شاه بن مسعود غزنوى (554 هق) در دست آل شنسب بوده كه در اثر تهاجمات و لشكركشى و عناد از بين رفته است.

(علامه وطن‏داد ارزگانى: «المختصرالمنقول فى تاريخ الهزاره و المغول» ص: 119)

به ‏قولى، آن دستخط مبارك تا زمان بابر شاه موجود بوده است.

(على اكبر تشيد: «قيام سادات علوى براى خلافت» تهران / صص: 144 - 139)

به هرترتيب، از همان ابتداى كار، رفتار نيك و انسانى جعده و نيز بخشيدن لواء از جانب حضرت امير (ع) به خاندان غورى سبب شد كه مردم اين منطقه نسبت به‏ خاندان رسالت اعتقاد راسخ پيدا كنند و اين اعتقاد به‏ سرعت، در ميان مردم بلخ، جوزجان، كابل، غزنى، طالقان، بدخشان ... نفوذ يافت .

(سيد محمد حسين فرهنگ: «جامعه‏ شناسى و مردم‏ شناسى شيعيان افغانستا» ص:56)

- و طبقات ناصرى ج 1 صص: 424 - 29 (در وصف سلاطين غوريه)

- و تاريخ طبرى، ج 4 / ص: 46)

متعاقب شهادت حضرت على (ع) در سال 41 سلطنت اموى در سراسر بلاد اسلامى مقرر كرد تا خطبا و مؤمنين حضرت على (ع) را سب و ناسزا گويند؛ اين وضع تا سال 99 عهد حكومت عمربن عبدالعزيز ادامه داشت و در آن سال، سب و ناسزا به ‏على (ع) از خطبه‏ ها برداشته شد . امّا، مردمان غور و غرجستان از پذيرش اين فرمان معاويه سرپيچى كردند و همچنان در زمره‏ ى شيعيان مخلص على (ع) باقى ماندند، دراين راه مصايب و سختى ‏هاى بى‏ شمارى متحمل شدند ؛ ولى از عقاييد خويش دست برنداشتند. «روضةالصفاء» جريان را اين‏ گونه گزارش مى‏ كند :

به ‏اسلام در هيچ منبر نماند                            كه بر آن خطيبى همى خطبه خواند

كه بر اهل ياسين به‏ لفظ قبيح                               بكردند لعنت به‏ وجه صريح

ديار بلندش از آن بود مصون                               كه از دست آن ناكسان بود برون

از اين جنس هرگز در او كس نگفت                        نه در آشكارا، نه اندر نهفت

همين پادشاهان با دين و داد                                  به دين فخر دارند در هر نژاد

نرفت اندرون لعنت خاندان                                      برين، بر همه عالمش فخر دان

(روضةالصفا، سيد برهان الدين خواوند شاه بلخى (مشهور به‏ مير خواوند) ج 4، ص :102)

پس از شهادت حضرت على (ع) معاوية بن ابى ‏سفيان، عبدالرّحمن بن سمرة را به ‏سمت حكمران خراسان و ماوراءالنهر منصوب كرد امّا، مردم از او تبعيت نكردند. در 45 (ه ق) شورشى در برابر فشارها و تضييقات اموى برپا شد و حكومت اموى شايع ساخت كه اين مردم از دين برگشته‏ اند، به‏ اتهام ارتداد، به‏ آن نواحى لشكر كشيد و پنجاه هزار عسكر عربى را به ‏قيادت ربيع بن زياد به ‏صورت خانه ‏كوچ وارد كرد و تا بلخ پيش رفتند. اسكان اين پنجاه هزار خانواده ‏ى عرب در شهرهاى شمال افغانستان نوعى آرامش گورستانى موقت به ‏وجود آورد، اما مشكل را حل نكرد. در نواحى مركزى جنگ‏ هاى سخت واقع شد و كثيرى از مردم به ‏قتل رسيدند، اين اوضاع آتش عشق على (ع) را در دل‏ هاى مردم فروزان ‏تر كرد، زيرا مردم جلوه ‏هاى حكومت علوى را از ناحيه ‏ى جعدة ديده بودند. از اين پس، اهالى غور، غرجستان و سيستان دو نوع ماليات به ‏حكام اموى مى‏ دادند: يك، ماليات سرانه ؛ دو، ماليات به ‏خاطر عدم سب على (ع) مخالفت ‏ها و مقاومت‏ ها عليه خاندان اموى در سراسر نواحى خراسان ادامه داشت و همين باعث شد كه خراسان قديم بيش از هرجاى ديگر پناه‏گاه هاشميان و علويان باشد و قيام ‏ها عليه امويان از همان نواحى سامان يابد .

به ‏گفته‏ ى مورخين و محققين، از جمله، آقايان «غبار» و «حبيبى» : در عهد حكومت اموى، شمار زيادى از خانواده ‏ى بنى ‏هاشم در بلخ و ساير نقاط افغانستان تبعيد گرديدند. هكذا در روايتى از امام صادق آمده كه خراسان را مأمن اهلبيت معرفى فرموده است. غبار نقل مى‏ كند كه «على‏ بن عباس» به ‏فرزندانش توصيه مى‏ نمود: «براى حفظ جان خويش و سامان‏دهى مبارزه عليه خاندان اموى به ‏كوهاى خراسان پناه بريد.» اين تعقيب و گريزهاى بنى ‏هاشم نتايج مهمى به ‏بار آورد كه از آن جمله ظهور ابومسلم خراسانى و انقراض سلسله‏ ى اموى بود.

 

 

 

 

 

 

 

باید گفت :

ظهور ابومسلم خراسانى

ابومسلم عبدالرحمن در سال 720 (م) در قریه‏ ى سپیدنج (سپیددژ) از مضافات شهر انبار (سر پل کنونى) در شمال افغانستان متولد گردید. او تحصیل‏ کرده بود، زبان و ادب عرب مى‏ دانست، زبانش فصیح، قلبش قوى و حتى قسى بود. طبق توضیحات «غبار» او در پنجم رمضان سال 129 (ه ق) برابر با 746 (م) هنگامى که «نصر بن یسار» حکمران اموى از مرو غایب بود، در مرو پرچم سیاهى بر افراشت، خود لباس سیاه پوشید و در بین هزاران نفر از داوطلبان آزادى ‏خواه و جنگ‏جو، خلع خلفاى اموى را از سلطنت و نصب عباسیان را به ‏مقام خلافت اسلامى اعلام کرد و خودش را شهنشاه خراسان خواند. اردوى داوطلب ابومسلم شامل پیاده، اسب سوار و خر سوار با اسلحه ‏ى متنوع بود ابومسلم با این قوت در سال 747 مرو را از امویان پاک کرد و تا سال 748 تمام ولایات مسلمان شده‏ ى افغانستان را از اداره ‏ى اموى نجات داد. در عین حال اردوى او به‏ قیادت قحطبه و خالدبن برمک بلخى داخل ایران شد و در طى جنگ ‏هاى گرگان، اصفهان، جلولا و عراق تمام مدافعین دولت اموى را از بین برد و در سال 750 داخل شهر کوفه گردید. دراین ‏جا طبق فرمان ابومسلم، برادران ابراهیم امام عباسى، عبداللّه سفاح و منصور دوانیقى را از پناگاه مخفى شان کشیده و عبداللّه سفاح را به ‏خلافت اسلامى برداشتند. عساکر اعزامى خلیفه ‏ى جدید، مروان بن حکم آخرین خلیفه ‏ى اموى را در نزدیکى حرّان شکست دادند و بالاخره او را در حالت فرار به ‏جانب مصر در منزل ذات السّلاسیل طى شباخونى کشتند و سرش را در خراسان نزد ابومسلم فرستادند، متعاقباً تمام خاندان اموى با بى‏ رحمى تمام از دم تیغ عباسیان گذشتند و به‏ این صورت نسل بنى ‏امیه از صفحه ‏ى رزگار برافتاد و تاریخ اسلام وارد مرحله ‏ى جدید شد .

ورود امام رضا (ع) به ‏خراسان

حوادث تاریخى مانند حلقات زنجیر به‏ هم پیوند دارد، روى ‏داد قبلى زمینه ‏ساز روى‏ داد بعدى مى ‏شود. همانسان که استقرار بنى ‏هاشم در خراسان اسباب قیام ابومسلم خراسانى را و بالنتیجه انتقال مرکز خلافت به ‏مرو را فراهم کرد، ورود امام رضا (ع) به خراسان از دیگر ثمرات و نتایج مبارک قیام ابومسلم بود. در منابع آمده که: «طاهر فوشنجى» (پوشنگى) = (پوشنگ قریه‏ ى در هرات) موجبات دعوت و تشریف فرمایى امام رضا (ع) به«مرو» را فراهم آورد. هنگامى که امام در مدینه بود، خلیفه «مأمون عباسى» به ‏فضل ابن سهل دستور داد تا موضوع را با «طاهر فوشنجى» در میان نهد، تا دعوت‏نامه ‏ى از جانب خود براى امام رضا (ع) بفرستد. فضل گفت: بهتر است خلیفه از جانب خود و با دست‏خط خود نامه ‏ى براى امام بنویسد، و خلیفه نیز چنان کرد. فضل نامه را توسط معتمدى به ‏طاهر فرستاد، و طاهر از این کار سخت شادمان گردید. خود به ‏مدینه رفت، با امام رضا (ع) ملاقات نمود و دعوت‏نامه را تقدیم کرد. امّا، امام در ابتدا این پیش‏ نهاد را نپذیرفت، و دلاییل و نظرات خود در مورد گردش خلافت را با طاهر در میان نهاد. طاهر نظرات امام را پذیرفت و گفت نخستین کسى که با تو بیعت نماید من هستم. چون من بیعت کنم، صدهزار سواره و پیاده تحت فرمان دارم که همگى باتو بیعت خواهند کرد . امام رضا (ع) دست راست خود را بیرون کرد تا بیعت طاهر را بگیرد ؛ امّا، طاهر دست چپ خویش را پیش آورد ؛ امام پرسید این چیست ؟ طاهر گفت: دست راستم مشغول بیعت با مأمون است. لذا دست چپم را که فارغ است، پیش آوردم . امام را این گفته خوش آمد و پسندید. طاهر امام را با اعزاز و اکرام تمام به«مرو» نزد خلیفه مأمون رسانید. امام در جریان دیدار با خلیفه، قصه ‏ى بیعت طاهر را با مأمون در میان نهاد. او نیز از این کار طاهر خوشش آمده و اظهار داشت: «اى امام! آن نخستین دستى بود که به ‏دست مبارک تو رسید، من آن چپ را راست نام کردم.» به‏ این علت «طاهر فوشنجى» را «ذوالیمینین» گویند .

بعد از آن‏ که موضوع «ولایت‏ عهدى امام» آشکار گردید، نخستین اقدام، تغییر رنگ پرچم بود: علم سیاه عباسیان برافتاد به ‏جاى آن علم سبز «علویان« برافراشته شد. نام امام رضا (ع) روى درهم و دینار ضرب شد و موضوع را به ‏مجامع اخبار کردند . مأمون به‏ امام گفت: شما وزیرى و دبیرى را انتخاب کنید، امام فرمود: وزارت فضل ابن سهل هردو را بسنده است، به ‏این سبب فضل ابن سهل را «ذوالریاستین» و على ابن سعد را «ذوالقلمین» خوانند. «طاهر ذوالیمینین» در دفاع از استقرار خلافت در «مرو» تا مرکز اقتدار عباسیان پیش راند و شهر پرآوازه‏ ى بغداد را زیر گام‏ هاى استوار سربازان خویش به‏ لرزه درآورد. ضربه‏ ى او به «امین عباسى» برادر مأمون، که بعد از فوت پدر، در بغداد ادعاى خلافت نموده بود کمرشکن و نابود کننده بود. «امین» در بغداد چنان شکست قطعى خورد که نتوانست مانع استقرار خلافت برادرش در «مرو» گردد . ( تاریخ بیهقى ، ج 6 ، صص 172 - 169 - خواجه ابوالفضل محمد ابن حسین بیهقى، تصحیح: على اکبر فیاض ، کابل مطبعه ‏ى دولتى، 1364)

«طاهر ذوالیمینین» سر سلسله‏ ى مستقل " طاهریان " در قلمرو شرق اسلامى و در چارچوب خراسان بزرگ (شامل جغرافیاى کنونى افغانستان است.) سرزمین افغانستان کنونى از عهد طاهریان و کسب استقلال از بغداد، میزبان شمار زیادى از افراد وابسته به ‏خاندان نبوت و طرف‏داران آنان گردید. هریک از آن ‏ها با القاب و عناوین چون «سیادت»، «نقابت» و «امامت» مفتخر بودند. آن‏ ها امور خیریه، مصالح عمومى و حتى متارکه ‏ى جنگ‏ ها را با هدایت و وساطت خود سامان مى‏ بخشیدند. و هرات، غور، غرجستان، جوزجان، بلخ ... از مراکز مهم استقرار ایشان بود . نقل از: «عرب‏ ها و سادات در افغانستان» ص26 محمد کاظم فاضل بامیانى، آن هم نقل از: عرب ‏هاى افغانستان» (محمد نسیم قریشى)

سید خراسانى

چنان ‏که منابع و اسناد کهن به‏ انضمام آمار و شواهد موجوده نشان مى ‏دهد، حوزه ‏ى خراسان بزرگ (با مرکزیت افغانستان کنونى) یکى از کانون ‏هاى تجمع سادات بوده و است. یعنى هم ‏اکنون کشور افغانستان از معدود کشورهاى است که در آن نفوسى از نسل پاک رسول اللّه مبارک زیاد هستند. و در تاریخ این سرزمین نقش ‏هاى بزرگ ایفاء نموده‏ اند. قطعاً در آینده نیز نقش تعیین کننده ایفاء خواهند کرد. اهل ایمان اطلاع دارند آن «سید خراسانى‏ء» که در بحث ظهور و مهدویت مطرح است و با پرچم سیاه رنگ به‏ استقبال امام زمان (عج) خواهد شتافت، از خراسان قدیم خواهد بود. یعنى «خراسانى» که در زمان صدور روایت شناخته شده بوده و آن سرزمینى است که امروزه افغانستان نامیده شده. در منابع و نزد محقیقن به «خراسان بزرگ» شهره است. بحث «خراسان بزرگ» این روزها در فضاى سایبرى نیز خیلى داغ است و شهرها و نواحى آن مشخص مى‏ باشد. دراین مورد آن ‏قدر منابع قوى و خدشه‏ ناپذیر وجود دارد که جاى جدل و سفسطه نمى ‏گذارد. چنان که همه می دانند تمام افتخارات تاریخی افغانستان زیر نام خراسان مستتر است . بهتر است دولت افغانستان هرچه زودتر نام خراسان را احیا کند . حد اقل یک منطقه یا و لایت را به نام خراسان مسمی نماید ، مثلا چه خوب است که نام ولایت سر پل به خراسان برگردانده شود چون این ولایت محل ظهور و خاستگاه ابومسلم خراسانی است .

گرچه که دولت های افغانستان در طول تاریخ خود را میراث دار ابومسلم خراسانی می دانستند به ویژه که در پرچم افغانستان پیوسته از رنگ سیاه استفاده می شده است و این پرچم ، گاه یکپارچه سیاه بوده است مانند دوران های امیر حبیب الله خان و غازی امان الله خان ... هم اکنون نیز ستون محوری پرچم افغانستان به رنگ سیاه است که عنایت به رنگ پرچم ابومسلم خراسانی دارد . این مطلب در منابع به طور مفصل آمده است از جمله مجله ی آریانا و سلطان علی کشتمند در خاطرات خود بدان پرداخته است .

بسیار خنده آور است که در برخی منابع نوکیسه دیده شده که رنگ سیاه پرچم افغانستان را به عصر استعمار نسبت داده اند ! این از غایت نادانی و عدم مطالعه است . مگر نمی دانند پرچم یک کشور حامل پیام و افتخارات تاریخی آن کشور است ؟ مگر عصر استعمار و یا مستعمره بودن چه افتخاری دارد که در پرچم کشور درج گردد ؟!

از دیگر سو ، رنگ سیاه در همه ی فرهنگ ها مظهر ثبات و استقامت و پایداری است . رنگ سیاه نور را در خود جذب می کند و دیگر رنگ ها را در خود محو می سازد. خانه ی کعبه از سنگ های سیاه ساخته شده و پرده ی آن نیز سیاه رنگ است ، پیامبر اکرم (ص) اغلب عمامه ی سیاه به سر مبارک می بست ، در جهان امروز نیز رنگ دیپلماتیک سیاه است . مثلا لباس دیپلمات ها به رنگ سرمه ی متمایل به سیاه طراحی شده است ، لباس پلیس نیز هکذا ، موتر های تشریفات دیپلماتیک نیز همه به رنگ سیاه است و لباس و شنل قاضی های غربی همه سیاه هستند ... و همه ی این ها به ثبات و استحکام اشاره دارد . مهم تر از همه : همین کتابی که پیش روی ما است با جوهر سیاه چاپ شده و " سواد " همان سیاهی است .

به همین ترتیب پرچم سیاه آن سید خراسانی (به تعبیر امروزی افغانی) در پیوند ذهنی با پرچم سیاه ابو مسلم خراسانی قابل تحلیل است. طبق مندرجات روایت، آن سید از نسل امام حسن مجتبى (ع) خواهد بود که در آن نواحى بسیار زیاداند. «سادات» افغانى آماده باشند که رسالت بزرگ جهانى بدوش دارند. این رسالت را خدا و تاریخ به ‏آن ‏ها محول نموده است .

در ذیل به نقشه ی خراسان تاریخی که در عهد صدور روایت منظور بوده است توجه فرمایید . قابل ذکر است که این ناحیه در گذشته های دور (پیش از کسب عنوان خراسان - که مقارن ورود اسلام به این ناحیت، مسمی شد) به " آریانا " مشهور بوده است و بخش اعظمی از ساحه ی ایرانویچ را تشکیل می داده است . جنگ های ایران و توران که در شاهنامه ی فردوسی به شرح آن پرداخته شده است ، در همین ناحیت واقع شده و سرزمین سیستان در جنوب همین ساحت واقع است . و آن بخشی از خراسان بزرگ را تشکیل می دهد ... مرحومان میر غلام محمد غبار و احمد علی کهزاد شرح مبسوطی از حقایق تاریخی این ناحیت به دست می دهند.

ناحیت شمال دریای آمو - سرزمین توران (ترکان آسیایی) موقعیت و سرزمین خراسان تاریخی که در عهد صدور روایت منظور بوده است (منبع : دکتر احمد رنجبر - خراسان بزرگ - ص 200، چاپ  تهران - 1362)

موقعیت و سرزمین خراسان تاریخی که در عهد صدور روایت منظور بوده است .

(منبع : دکتر احمد رنجبر - خراسان بزرگ - ص 200، چاپ تهران - 1362)

«سادات» محور وحدت ملى

باید گفت : " احیای مجدد نقابت سادات بهترین گزینه جهت تامین وحدت ملی میان افغانان است. "

و این حقیقت می تواند به مثابه بر ترین راه حل در کل جهان اسلام نیز مورد توجه و عمل قرار گیرد .

مَثَل «سادات» در پیکره ‏ى جوامع اسلامى چون وجود شریان‏ها و عروق در اندام ‏هاى یک کالبد است که همه اندام ‏ها را به ‏مرکزیت قلب متصل مى ‏کند، متناسب با نیاز هر عضو خون ‏رسانى مى ‏نماید و آن را زنده نگاه مى ‏دارد . در جامعه ‏ى افغانى نیز عین چیز است. مى‏ دانیم که افغانستان سرزمین اقوام و طوایف گوناگون است و جامعه‏ ى افغانى انباشته از انواع تضادهاى لاینحل و آکنده از بدبینى ‏ها و سوء تفاهم ‏ها است. در این میان تنها «سادات» فراقومى هستند و در میان هرقوم اعم از پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک و دیگر اقوام گروهاى از «سادات» زندگى مى‏ کنند که سخت مورد اعتماد و احترام ‏اند. یعنى «سادات» در میان پشتون ‏ها از همان حرمت و منزلتى برخورداراند، که در میان تاجیکان ؛ در بین فرقه ‏ى اسماعیلیه، در میان ازبک ‏ها، هزاره ‏ها و دیگر اقوام. بدین ترتیب، یکى از معدود نقاطى که اقوام افغانى را به ‏اشتراک نظر مى ‏رساند همان وجود «سادات» در میان همه اقوام و مذاهب افغانى است. 

از همین‏ رو «سادات» یک پتانسیل و سرمایه‏ ى عظیم و بى‏ مانند جهت تأمین و حفظ وحدت ملى است. «سادات» پیوسته ثابت کرده‏ اند که فراقومى هستند. لذا شخصیت‏ هاى ملى، دینى، علمى، کشورى و کلان ‏اندیش منسوب به‏ این طایفه مورد قبول تمام اقوام و گرایش‏ ها هستند و من‏ حیث استوانه‏ هاى ملى پذیرفته شده ‏اند. به عنوان نمونه:

 در افغانستان کدام قوم است که مفاخر و شخصیت‏ هاى چون سیّد جمال، سیّد اسماعیل بلخى، میر غلام محمد غبار، سیّد نور محمد شاه، میر على اصغر شعاع، سیّد بهاءالدین مجروح، شاه على اکبر شهرستانى ... براى کشور پروریده باشد؟ از آن طرف، کدام قوم است که این ستارگان پرفروغ تاریخ کشور را قبول نداشته باشد و هریک از آن ‏ها را افتخارى براى ملک و میهن نداند؟

به‏ فرض، هرگاه ما این کسان را از تاریخ معاصر کشور حذف کنیم، دیگر چه مى‏ ماند؟

در آن صورت چه کس یا کسانى از کدام قوم و مذهب را مى ‏توانیم من‏ حیث استوانه و معیار وحدت ملى به‏ جاى آن‏ ها بگذاریم که مورد اجماع همه اقوام، مذاهب، گرایش ‏ها، گویش‏ ها و تمایلات اعم از روشن‏فکر و سنتى و مذهبى و لاییک باشد؟

اهمیت بحث آن ‏جا روشن مى ‏شود که درک کنیم اقوام افغانى نا چاراند به ‏سمت کشف هویت ملى حرکت نمایند ؛ چون براى احراز هویت ملى، مبانى محکم لازم است، پس، چه مبانى محکم‏ تر و اصیل‏ تر از تعالیم و نسل پاک رسول اللّه تواند بود؟

فرض مى‏ کنیم غازى امان اللّه خان را معیار وحدت ملى مى‏ گیریم ؛ تیپ‏ هاى مذهبى و بسیارى از هموطنان تاجیک ما او را قبول ندارند ؛ از امان اللّه نیز جز یک نام نیک، هیچ سند و مدرک به ‏جا نمانده تا بتوان افکار و ذهنیات او را بدان مستند کرد. امان اللّه را به ‏جاى خود مى‏ گذاریم ؛ بچه‏ ى سقو، احمد شاه مسعود یا برهان الدّین ربّانى را جاى او مى ‏گذاریم تا هموطنان تاجیک را خوشحال کرده باشیم ؛ باز هم مى‏ بینیم که بسیارى از هموطنان پشتون و هزاره آن‏ ها را دوست ندارند ؛

آن ‏ها را هم برمى ‏داریم و آقایان عبدالعلى مزارى و جنرال عبدالرشید دوستم و محمد امان گلم ‏جمع و اکبر بى ‏خدا و رسول بى‏ خدا و کل قدوس و شفیع دیوانه و محقق دیوانه و رحیم دیوانه و عصمت مسلم را به ‏جاى ایشان مى‏ گذاریم ؛

- نتیجه چه مى ‏شود ؟ = معلوم است : جریان مانند قیف مى ‏شود، هرچه جلوتر رویم مجرا تنگ ‏تر و باریک‏ تر و مفتضح ‏تر مى‏ گردد ...

مى ‏گویند «مقایسه» دروازه‏ ى همه‏ ى دانش‏ ها و مفتاح علوم است، ما نیز مقایسه مى ‏کنیم : مى‏ گوییم همه ‏ى این ‏ها سر جاى خود باشند ؛ در همین حال سیّد جمال‏ الدین، سیّد اسماعیل بلخى، میر غلام محمد غبار، سید نور محمد شاه ... و حتى کسانى چون پیر سیّد احمد گیلانى و سیّد کیان را نیز وارد عرصه مى ‏کنیم ؛ خود به ‏خود همه ‏ى معادلات تغییر مى ‏کند، اقوام و گرایش‏ هاى مختلف در برابر نسل پاک رسول اللّه مبارک (ص) تعظیم مى ‏کنند و به ‏آن ‏ها احترام مى ‏گذارند.

بدینسان یک نقطه‏ ى اشتراک و «کهف ‏الحصین» بین واحدهاى بشرى به‏ وجود مى‏ آید ؛ در چنین شرایط هرعاقلى از خود مى ‏پرسد چرا از این استعدادها و سرمایه‏ هاى ملى در جهت ایجاد مبانى وحدت ملى استفاده نشود؟

در حالى‏ که هر نیروى سیاسى - اجتماعى واقع‏بین ناچار است واقعیت‏ هاى موجود و ثابت‏ العین جامعه‏ ى خویش را در نظر داشته باشد و آن را در معادلات خود بگنجاند، در غیر این صورت فقط خود را ضایع کرده است . گفتیم که براى تشکیل یک ملت استوانه‏ ها و سمبل ‏هاى لازم است که مورد قبول عام مردم باشند و خود بتوانند مساییل را با دید کلان ببینند. این استوانه ‏هاى ملى، فقط مى‏ توانند فقط «سادات» باشند. دیگران بدآزمونى پس دادند. به ‏راستى، در راستاى تشکیل یک ملت، چه کسى مى‏ تواند مانند علامه سیّد اسماعیل بلخى سخن بگوید؟ او ضمن سخنرانى در مسجد جامع هرات مى ‏گوید : «هر سنّى که‏ شیعه نیست، سنّى نیست ؛ و هر شیعه ‏ى که سنّى نباشد، شیعه نیست.»

و چه زیبا مى ‏سراید:

عزم من در قالب مذهب نگنجد اى رفیق                              مسلک پاک صراط المستقیم آیین من

از در و دیوار مذهب گر برون ناییم ما                                 هست در این کوچه داییم انقلاب دیگرى

 

غوغاى دهر نیست به جز خواهشات نفس                       گر فتنه در ممالک و تفریق مشرب است

آیا چسان ز ناله‏ ى زن بیوه آگه است                              آن مست جام عیش که مغرور منصب است

غفلت بسى خطا است ز ایتام خشک لب                         اى آن‏که خون خلق ترا باد غَب غَب است

صوفى! تو چند روز خدا را ، کنار باش                                    مردم گرسنه اند ، ترا جنگ مذهب است

«بلخى« اگر چه دعوى آزادگى بسى است                             آزاد نیست آن‏که به‏ وجدان معذب است

آیا این یک سرمایه‏ ى ملى نیست ؟

این را هم بدانیم که در ادامه‏ ى مناقشات اقوام افغانى در دوران فروپاشى ملى، چهار قوم عمده‏ ى کشور به‏ جان یکدیگر افتادند و چنین وضعیت به‏ وجود آوردند:

سند شماره ۱ - سال 1371 :«... جنگ اخیر در کابل، ارچند عنوان نبرد در بین دو گروه حزب وحدت اسلامى و اتحاد اسلامى را داشت ؛ امّا واقعیت امر غیر از این بود. حقیقت این بود که جنگ اخیر یک جنگ تمام عیار در بین نیروهاى پشتون و نیروهاى هزاره بود، همه‏ى نیروهاى پشتون در این جنگ سهم گرفتند و حتى نیروهاى پشتون که در جمعیت اسلامى عضویت داشتند، بى‏ طرف نمانده وارد معرکه شدند... نیروهاى پشتون در زیر ضربات خرد کننده‏ ى هزاره قرار گرفته خانه‏ ها، کوچه ‏ها، خیابان‏ ها... شهر کابل را با سر افکندگى و خفت تمام، درحالى ترک مى ‏کردند که به ‏شدت تمام تحت تعقیب نیروهاى تحقیر شده‏ ى هزاره بسوى کوها فرار مى ‏کردند! آرى، کینه ‏ها، نفرت ‏ها، توهین ها، تحقیرها، تکبر به‏ خرج دادن‏ ها و... چون آتش‏فشان بعد از قرن دهن گشوده بود!! زن‏ ها با بچه ‏هاى خرد سال و پیرمردان از خانه ‏هاى شان فرار کرده بودند، وقتى که چشم شان به بچه‏ هاى مجاهد مى‏ افتاد مى‏ گفتند اونَه هزاره‏ ها آمد، از دیدن ما وحشت مى‏ کردند.»

(ع - افسرده خاطر = علیجان زاهدى، نبرد هزاره ‏ها در کابل صص: 26- 25)

در این موقعیت آقایان مزارى و خلیلى چنین سخن مى‏ گویند :

سند شماره ۲ - سال 1373 : «هیچ جریانى در افغانستان وجود نداشت که با ما و شما جنگ نکرده باشد، بعد سنگرهاى ما و شما هم در همین غرب کابل خانه به‏ خانه بود، ولى وقتى شما خواستید، خدا شما را یارى کرد و همه‏ ى مناطق پاک شد و از قندهار، از هرات، از تخار، از بدخشان، از هلمند و از همه جا آمدند مرده بردند. این تجربه شده است.»

(مجموعه سخنرانى منسوب به ‏مزارى، که باعنوان «احیاى هویت» چاپ شد ص: 218)

سند شماره ۳ - سال 1375 : «... در قندهار و هرات جا نداشتیم، در مشرقى نمى ‏شد، کابل از دست ما گرفته شده بود، در مزار هم مناسب نبود و نمى توانستیم ؛ این بود که آمدیم این پرچم را در " یکاولنگ "، در این محل پر افتخار بلند کردیم، باید در هزاره‏جات بر مى ‏گشتیم...»

(اظهارات عبدالکریم خلیلى، پس از تحمل شکست در غرب کابل ؛ صفحه‏ ى نو/ 5)

نتیجه این شد :

سند شماره ۴ : «...به ‏راستى، تاریخ پر فراز و نشیب افغانستان سردمداران احمق ‏تر، نادان ‏تر، خودخواه ‏تر و کودن ‏تر از این مدعیان رهبرى به‏ خود ندیده است! بدون تعارف این‏ ها چه دست‏آوردى در رابطه با مصالح ملى و آرمان ‏هاى مکتبى داشته ‏اند؟ ظاهرشاه فاسد و مفسد بود؛ امّا این دست آورد را داشت که در بین ملت ‏هاى ساکن در کشور، الفت و سازگارى ایجاد نماید، قسمى که یک نفر هزاره مى‏ توانست از شمال کشور حرکت نموده، تا جنوبى‏ ترین نقطه ‏ى کشور برود بدون این‏ که جان خویش را از دست بدهد. و همین ‏طور یک نفر پشتون مى‏ توانست با کمال امنیت جانى و مالى در همه نقاط کشور سفر نماید، ولى اکنون ... پشتون تحمل حضور هزاره را در کابل ندارد و بعد ازبک و تاجیک ...»

(ع - افسرده خاطر (علیجان زاهدى) نبرد هزاره‏ها در کابل صص: 36- 35)

اگر پاى «سادات» من‏حیث مصلح و منجى و راهنما در بین نباشد، این وضع دایمى خواهد شد. باز هم بشنویم که بلخى چه مى‏ گوید؟ او ثابت کرده است که یک وطن‏دوست و مردم‏ دوست واقعى است، وطن بلخى (چون سقراط و افلاطون و مولوى) تنها در لاهوت و ملکوت نیست، که همین محدوده ‏ى «آب و خاکى» است که براى هر قطعه ‏ى آن ابراز عشق و وفادارى عمیق نموده است : براى بلخى، قندهار، هرات، کابل، زابل، گردیز، لوگر، بلخ، بدخشان ... و همه جا وطن اوست و مقدس مى ‏باشد، بلخى مردمان آن نواحى را دشمن نمى‏ داند ؛ برادر، هموطن، همدرد و هم‏سرنوشت مى ‏خواند. و هم‏زمان تأکید مى ‏کند که مردم ‏دوست و دیگرگون ‏طلب آتشین ‏مزاج نیز است. دیوان بلخى را تورق مى ‏کنیم:

(دیوان بلخى، صص: 0319 - 198 - 298 - 251 - 413)

اى هموطنان! هموطنان! هموطنان کو؟                                اى اهل دلان! اهل دلان! اهل دلان کو؟

از بس که فزون گشت به‏ ما، درد نهانى                              در سینه نفس تنگ شده، همنفسان کو؟

اى مادر ما! اى وطن! آیا که عقیمى؟                                       آن روز که میزادى تو شیران ژیان کو؟

اولاد تو امروز چرا بزدل و ترسو است؟                                اى زابل من! رستم و آن گرز گران کو؟

گفتم به‏ رفیقى که بود باغ وطن سبز                                   گفتا که بلى هست، ولى حاصل آن کو؟

از حالت این ملت افسرده چه گویم؟                             جز خواب گران، خواب گران، خواب گران کو؟

بلخى شده کو کوى تو بسیار، ز خود گو                     جز گوشه‏ ى محبس، ز تو هم نام و نشان کو؟

در وصف بلخ :

فرحت ‏فزاست صحنه‏ ى فصل بهار بلخ                              دل گشته محو جلوه‏ ى یار و دیار بلخ

امر قضا و کلک طبیعت همى کشند                                   بر چشم آرزوى شقایق غبار بلخ

از زادگاه مرد ادب بوعلى نداشت                              فخرم بود به‏ قبر على شهسوار بلخ

وَه، وَه چه طالعى است که سلطان اولیا                                  تا روز رستخیز بود افتخار بلخ

قندهار :

جاى ارباب فضاییل، قندهار                                 پرورشگاه افاضل، قندهار

رهروان وادى فرهنگ را                                            قرن‏ ها خیرالمنازل، قندهار

داده در آغوش مهر خویش جاى                                 احمد ابدال عادل، قندهار

پیش ‏رفت جیش استعمار را                                  همچو کوهى در مقابل، قندهار

شوکت افغانیان را از نخست                                      اولین محصول حاصل، قندهار

گر ز ملت خدمتى خواهد وطن                                از وظایف نیست غافل، قندهار

هرات :

زادگاه نامور مردان، هرات                                     شرق را گهواره ‏ى عرفان، هرات

قرن‏ ها از داروى دانش نمود                                      درد جهل خلق را درمان، هرات

در دبستان فنون ایشیا                                     بوده در معنى دبیرستان، هرات

از فروغ رازى و جامى همى                               صحن گیتى کرده نور افشان، هرات

مى‏ توان از مدفن پیر هرات                                    همسرى با قله ‏ى فاران، هرات

این زمان هم مى‏ تواند پروراند                                نخبه ‏ها از نسل این انسان، هرات

بلخیا! دارد تمنا روز و شب                                            همتى از ملت افغان ، هرات

گردیز :

بوى عبیر دارد گرد و غبار گردیز                             این نکهت بهشتى هست از مزار گردیز

گویا نسیم صبحش از کوى یار خیزد                               این‏سان که روح پرور باشد دیار گردیز

روحانیان سرودند یک یک ترانه‏ هاى                               سید حسن چو افتاد اندر کنار گردیز

«بلخى» به ‏روضه‏ ى او با صد نیاز گوید                             یارب خزان نگیرد هرگز بهار گردیز

اگر به‏ حرف آقاى مزارى و رحیم دیوانه و کل قدوس و همقطاران ایشان گوش کنیم که باید همه‏ ى این شهرها خراب شوند و با خاک یکسان گردند و دیگر خشت روی خشت باقی نماند ، چون شهرهاى دشمن ‏اند!

به راستی اگر جلو این دیوانگان و دنبالچه های ایشان گرفته نشود ، دقیقا همین خواهد شد . آنان تنها به منافع شخصی خود می اندیشند و در سطح محدود قومیت خویش گپ مى‏ زنند و فراتر از آن، همه را دشمن مى‏ دانند! یک باردیگر به ‏اسناد شماره دو و سه (در فوق) توجه نمایید .

امّا، «نسل پاک رسول اللّه مبارک (ص) آن‏سان فکر نمى ‏کند، به ‏همین دلیل است که «سادات» یکى از عمده‏ ترین مظاهر وحدت ملى در افغانستان است» به ‏همین دلیل روح ملت‏ ها با آن ‏ها است. به ‏همین نسبت وظایف و مسئولیت ‏هاى «سادات» نیز بسیار سنگین است. لذا وقتى یک فرد «سیّد» لب به‏ سخن مى‏ گشاید، در مقیاس کل کشور و مردم افغانستان حرف مى‏ زند و باید هم‏چنین باشد ؛ این ‏جا است که مى ‏گوییم: اگر کسانى به ‏فکر ایجاد یک کشور، یک دولت و یک ملت براساس اصالت آب و خاک باشند، باید از معنویت و اعتبار «سادات» من‏ حیث مهم ‏ترین حلقه ‏ى اتصال و ارتباط میان اقوام افغانى براى تحقق این مأمول استفاده کنند، گفتیم افرادى از این شجره ‏ى طیبه میان تمام اقوام و قباییل و مذاهب وجود دارند که حاییز خصوصیات فراقومى مى‏ باشند و مورد اکرام و اعتماد عموم هستند.

چرا از این سرمایه ‏ها و استعدادهاى پایان‏ ناپذیر براى بهبود روابط اقوام استفاده نشود؟ آیا مردم افغانستان نباید یک ملت واحد و متحد شوند ؟ آیا انسان این سرزمین برای همیشه محکوم به اختلاف و تشتت و ذلت و مزدوری برای دیگران است ؟ ... در غیر این صورت ، اگر قرار باشد روزی این سر زمین به یک کشور مبدل شود و اقوام پراکنده ی افغان دست به دست یگدیگر داده و مبتنی بر محور های مشترک یک ملت واحد تشکیل دهند و یکصدا به استقبال بهار بروند ، آن محور های مشترک چه خواهند بود ؟

وقتى سخن از «سادات» است، دیگر بحث کمیت در مورد آن‏ ها محلى ندارد ؛ سخن از نیروى کیفى است که به ‏موجب آن، یک سید باید برابر باشد با یک لشکر و یک ملت. و براى هر مشکلى چاره ‏ساز است. به‏ همین خاطر باید اصالت «سادات» حفظ شود تا مرجعى باشد براى حل مشکلات ملک و مردم . متأسفانه، در سال‏ هاى اخیر نوعى گرایش شیطان‏ پرستى در لایه ‏هاى از جامعه‏ ى هزاره رسوخ نموده که تا سطح حوزه‏ هاى علمیه نیز پیش رفته است. این طرز فکر، «سیدستیزى» و «سید زدایى» را وجه ه‏ى همت خویش قرار داده و بى‏ محابا در این راستا تلاش مى‏ کند. رساله ‏ى حاضر بر آن است تا از نیات و کارکردهاى این گروه انحرافى و شیطان ‏پرست پرده‏ بردارى نماید و ماهیت واقعى آن را به ‏علماى راستین و اقوام شرافتمند هزاره و دیگر اقوام باهم برادر افغانستانى بشناساند.